تبليغاتX
قاصدک تنها
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...



دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

 

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .

 

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

 

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!

 

این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 19:14  توسط شیوا ستارزاده  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 23:41  توسط شیوا ستارزاده 

 

روی آن شیشه تبدار تو را  ها  کردم

اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

 

حرف با برف زدم سوز زمستانی را

با بخار نفسم وصل به گرما کردم

 

شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد

شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

 

عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشست

تا به امید ورود تو دهان وا کردم

 

در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق

با سر انگشت تو را گشتم و پیدا کردم

 

با سر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را

عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

 

باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست

من دمم را به امید تو مسیحا کردم

 

پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل

و من امروز بر این شیشه تو را  ها  کردم

 

آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی

جای هر واژه نفس پشت نفس جا کردم

 

اینک ای شعر مه آلوده خداحافظ تو

ختم این شعر نفسگیر در اینجا کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:35  توسط شیوا ستارزاده  | 

 

تو می مانی و من از دیروز و امروز

و من به پرده ای فکر می کنم که

حقیقت نگاه تو را از من ربوده است

و به طناب داری می اندیشم که

همین نزدیکی هاست

همین جا

کنار جاده های سرد و برزخ بی روح قفس

حالا

تو می مانی و فردا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:37  توسط شیوا ستارزاده  | 

 

در افق دور دست به دنبال روزنه امیدی می گشتم

به دنبال دوستی رفیقی همراهی

و تو با آن لبخند معصومانه و چشمان قشنگت

که زیباییهای زندگی را در خود گنجانده بود

یافتم.

نگاهت همچون تیری بر قلبم نشست.

محبت در دلم جای گرفت

گل سرخ دوستی فضای بیکران قلبهایمان را پر کرد.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 15:28  توسط شیوا ستارزاده  | 

 

و تو می خوانی مرا آن گاه که طوفان مشکلات

ساقه ام را می شکند

نگاه تو پشتوانه روییدنم است و

لحظه ایست که در آن سکوت بلند ترین فریاد هاست

جسم خسته ام تشنه قطره ای محبت

غوطه ور در مرداب زندگی تو را می جوید

به راستی که تو آن ساقه نیایش سبزی

که در بی پناهیم می گردی

و با بارانی از نوازش

کویر خشکیده وجودم را طراوتی دوباره می بخشی

و اما من

چقدر کوچکم برای ستودن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:44  توسط شیوا ستارزاده  | 

 

این جاده ها که به تو نمی رسد

می دانم

بیهوده است این همه سال چشم گذاشتن

شاید که بیایی

که خبری از بنفشه بهار بیاوری

از شکوفه سپید ماه

این جاده ها که به تو ختم نمی شود

می دانم

این کوره راه ها

این روزها

این سالها

هیچ کدام به تو ختم نمی شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:40  توسط شیوا ستارزاده  | 

 

در آن طرف زمین رویاهایم را خواهم کاشت

                تا چمنی که از آن می روید

طراوت لبخند دیروز تو را داشته باشد

             در آن طرف زمین دریایی خواهم کشید

آرام و مغرور تا سیمای طلایی دستان تو

           انعکاس موجهای موازی آن باشد

درآن طرف زمین به دنبال خنیاگری می گردم

          که تارهای ناآرام قلبم میان سیم های

کهنه سازش به خواب عمیقی فرو رود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 23:46  توسط شیوا ستارزاده  | 

 

از اینکه هفت کلید دروازه بهشت را از دست بدهم

              نگران نیستم بلکه محروم بودن از دیدار تو

مرا دچار ترسی با پایان می کند

            سرکش ترین آرزوهایم وقتی تو را می بینند

رام می شوند و روی آیینه های ملایم آرام می گیرند

            اگر اشاره کنی اهرام ثلاثه مصر را بر دوشم می گذارم

و کنار برده های فراموش شده رنج می کشم و 

                 زخم شیشه ها را به جان می خرم

صدای تو کلید همه دروازه های ابدی است

                کنار من بنشین و حرف بزن تا هیچ

دروازه ای بسته نماند می خواهم شبی تو را به

              خواب هایم دعوت کنم تا در چین گیسوان تو

شگفت ترین درس ها را بیاموزم

               می خواهم خودم را از این همه کلمه بتکانم

اما آیا شور و شوق کودکانه من که در فضامعلق مانده

            می تواند احساساتم را به تو بگوید؟

به چشمانت قسم پیش از خلقت پرندگان هر روز

          دلم به سوی تو پرواز می کرد

تا خورشید های تازه را ببیند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 16:16  توسط شیوا ستارزاده  | 

قصه آن قاصدک تنها بود

که هر دم به خود می پیچید

برگ در رقص زمان می چرخید

باد در گوش زمان می خندید

قاصدک هیچ نمی گفت به باد

قاصدک تنها بود

تنهای تنها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:3  توسط شیوا ستارزاده  | 

کاش امشب در کنار درخت تنهایی ام جوانه می زدی

رشد می کردی و درخت بی کسی و تنهایی ام را زیر

سایه امن گل بوته ات پنهان می کردی  کاش می توانستم

ای نازنین به تو بگویم که تو با عشقت زخم یادگاری زمانه

را از روی درخت زندگی ام که سراسر بغض بود پاک کردی

کاش می توانستم بگویم که روزهای بی درنگ و بی کسی

زندگی ام با تو رنگ و بویی از عشق گرفته است

که من این رنگ و بو را دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 23:52  توسط شیوا ستارزاده  | 

 

از من مخواه که احساسم را لا به لای کتابهایم پنهان کنم

کاغذ پاره های سپید من امشب دگرگون اند

صدایم به صدای خفیف برگهایی که آخرین سرود

زندگی را زیر پای رهگذران خسته زمزمه می کنند

گره می خورند کاش مثل هر شب می آمدی و قطعه ای از ماه

را با خود می آوردی آخر نگاه تو و رایحه حرفهایت

به من عمری دوباره می بخشد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 20:8  توسط شیوا ستارزاده  | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت!

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی دم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 15:0  توسط شیوا ستارزاده  | 

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

اما نمیدانم چرا دارم حسادت می کنم

گفتی دلم را بعد از این دست کسی دیگر دهم

شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم

من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری

دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم

تو التماس می کنی جوری فراموشت کنم

با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم

گفتی محبت کن برو

باشد ولی رفتم که تو باور کنی

دارم محبت می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:33  توسط شیوا ستارزاده  | 

جهت تماس با مدیریت وبلاگ میتوانید از پست الکترونیکی زیر استفاده کنید:

shiva_20061986@yahoo.com

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 16:0  توسط شیوا ستارزاده  | 

تو می پرسی که عشق چیست و

من می گویم که عشق را با تو شناختم

و تو می گوئی تو چطور نا شناحته را

شناختی ولی من که امروز از یک حس نا شناخته

لبریزم این را می دانم که این دیگر

برای من یک حس نا شناخته نیست

من و تو با هم سعی کردیم و نا شناخته ها را

شناحتیم ولی باز سعی می کنیم که این

نا شناخته های شناخته شده را بر همه بشناسانیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 15:55  توسط شیوا ستارزاده  | 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعد که کردی مرود از یادت

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 11:6  توسط شیوا ستارزاده  | 

 
This free script provided by JavaScript Kit
function noRightClick() { if (event.button==2) { alert('?????') } } document.onmousedown=noRightClick