نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت!
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی دم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را !!!!
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمیدانم چرا دارم حسادت می کنم
گفتی دلم را بعد از این دست کسی دیگر دهم
شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم
من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری
دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم
تو التماس می کنی جوری فراموشت کنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم
گفتی محبت کن برو
باشد ولی رفتم که تو باور کنی
دارم محبت می کنم
من می گویم که عشق را با تو شناختم
و تو می گوئی تو چطور نا شناحته را
شناختی ولی من که امروز از یک حس نا شناخته
لبریزم این را می دانم که این دیگر
برای من یک حس نا شناخته نیست
من و تو با هم سعی کردیم و نا شناخته ها را
شناحتیم ولی باز سعی می کنیم که این
نا شناخته های شناخته شده را بر همه بشناسانیم.