و تو می خوانی مرا آن گاه که طوفان مشکلات
ساقه ام را می شکند
نگاه تو پشتوانه روییدنم است و
لحظه ایست که در آن سکوت بلند ترین فریاد هاست
جسم خسته ام تشنه قطره ای محبت
غوطه ور در مرداب زندگی تو را می جوید
به راستی که تو آن ساقه نیایش سبزی
که در بی پناهیم می گردی
و با بارانی از نوازش
کویر خشکیده وجودم را طراوتی دوباره می بخشی
و اما من
چقدر کوچکم برای ستودن.
این جاده ها که به تو نمی رسد
می دانم
بیهوده است این همه سال چشم گذاشتن
شاید که بیایی
که خبری از بنفشه بهار بیاوری
از شکوفه سپید ماه
این جاده ها که به تو ختم نمی شود
می دانم
این کوره راه ها
این روزها
این سالها
هیچ کدام به تو ختم نمی شود.![]()