از اینکه هفت کلید دروازه بهشت را از دست بدهم
نگران نیستم بلکه محروم بودن از دیدار تو
مرا دچار ترسی با پایان می کند
سرکش ترین آرزوهایم وقتی تو را می بینند
رام می شوند و روی آیینه های ملایم آرام می گیرند
اگر اشاره کنی اهرام ثلاثه مصر را بر دوشم می گذارم
و کنار برده های فراموش شده رنج می کشم و
زخم شیشه ها را به جان می خرم
صدای تو کلید همه دروازه های ابدی است
کنار من بنشین و حرف بزن تا هیچ
دروازه ای بسته نماند می خواهم شبی تو را به
خواب هایم دعوت کنم تا در چین گیسوان تو
شگفت ترین درس ها را بیاموزم
می خواهم خودم را از این همه کلمه بتکانم
اما آیا شور و شوق کودکانه من که در فضامعلق مانده
می تواند احساساتم را به تو بگوید؟
به چشمانت قسم پیش از خلقت پرندگان هر روز
دلم به سوی تو پرواز می کرد
تا خورشید های تازه را ببیند.![]()